سلام دختر عزیزم .
امیدوارم حالت خوب باشه . من البته اگه حالی برام مونده باشه نمیدونم خوبه یا بد . توی این مدت در بستر بیماری به خیلی چیزا فکر کردم . به اینکه تا زمانی که با من بودی به سهم خودم برای خوشحالی و شاد بودن و پیشرفتت از هیچی کوتاهی نکردم . بعد هم بخاطر قول روز ازدواجم به مادرت وارد دنیایی شدم تا آینده تو و مادرت شاد و سالم و خوشحال شکل بگیره . هرچند که همه افراد تمام توقعاتشون از من تنها بود و هیچ کس نپرسید خوب تو خودت چی میخوای ؟ اصلا دردی ، مشکلی ، چیزی نداری ؟ چرا برای خودت ؛ سلامتی ات کاری نمیکنی ؟ چطور میتونی یه تنه این همه نا ملایمات و بی اعتمادی ها رو برو بشی و فقط لبخند بزنی ؟ چطوریه که تو روز به روز پیر میشی و بقیه جوون تر ؟
دخترم
شش سال از ابتدای زندگی آنهم زمانی که تازه داشت شخصیتت پا میگرفت را با تو بودم . برات زحمت کشیدم و تو در سنی نبودی که محبت منو ببینی . دوست داشتم خرگوش کوچولوی من دانشمند بشه . عاقل تر از همه باشه . شاد باشه . همیشه بهت میگفتم دختر قشنگم هیچوقت اجازه نده کسی گریه ات را ببینه و خوشحال بشه . دوست داشتم همیشه بخندی و افسوس که جوانی پدرت را مادرت و میانسالی را شش سال قانون شرع بنام اسلام از من گرفت تا نتوانم در کنارت باشم . هر چند که تو را واقعا دوست دارم ولی نمیخواهم در بین دوستانت کسی را بعنوان پدر معرفی کنی که غم دوری تو و ظلم مادرت و خانواده اش برف پیری را بر سر رو رویش ریخت تا از طریق تو به منافع نا محدود خود برسد . هر چند که هر از گاهی چند خط اینجا برایت مینویسم ولی هر ثانیه و هر لحظه مادرت و خانواده اش را به بدترین عذاب الهی نفرین میکنم که باعث شدند تو یتیم بزرگ شوی . اونهم در شرایطی که من بخاطر تو چشمم را به تمام دارایی دنیا و موفقیتهای آینده ام بستم . من وضیفه خودمو انجام دادم و واقعا وجدان آسوده دارم ولی هنوز اینجمله ات که با افسوس به من در آخرین تماس تلفنی گفتی . خوشبحاتون که میرین جوجه کباب بخورین ، من که الان یکساله جوجه کباب نخوردم در گوشم زنگ میزنه . هر چند که دیگه مثل اون حرفت که زمانی که من خارج از کشور بودم و گفتی بچه های همکلاسی همه بهت میگن وانیا یتیمه و پول نداره میان وعده از بوفه مدرسه بخره و باعث شد من کارمو رها کنم و به ایران برگردم ، روی من تاثیر نداره چون باور کردم تو خودت این زندگی و شرایط با مادرت بودن را انتخاب کردی و نخواستی با منی که تا این حد دوستت داشتم باشی . نگران نباش نفرینهای من زمانی اثر میکنه که خدا را هم نمیتونی برای شفاهت طلب کنی . من در کل پروسه دادگاهها کوچکترین دروغی نگفتم ولی بی اندازه دروغ شنیدم . چوب خدا صدا نداره . اگه بخوره دوا نداره . من به بهشت و جهنم در همین دنیا معتقدم . خدا را شکر که وجدانی آسوده دارم .
برچسب:
نویسنده: سام عباسی
تاريخ: دوشنبه
22 آذر
1395 ساعت: 0:40